تبليغاتX
حرفهای خفه شده !
زندگي من
بزرگ‌ترین انگشتان جهان زیر تیغ جراحی + عکس !


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  87/11/28ساعت 20:52  توسط H.j  | 

معرفي 7 خيابان گران جهان

  

نشريه فورچون در تازه ترين شماره خود طي گزارشي به معرفي هفت خيابان گران جهان پرداخته است .

 

اين خيابانها گران ترين خانه ها و با ارزش ترين و استثنايي ترين مغازه هاي جهان را در اختيار دارند .

 

ارزش املاك و مستغلات واقع در اين خيابانها فارغ از نوسانات قيمت هاي جهاني ، همواره در حال افزايش و رونق است .

 

خيابان وال استريت نيويورك رتبه نخست را در فهرست گران ترين خيابانهاي جهان در اختيار دارد .

 

اجاره هر فوت مربع از زمينهاي اين خيابان بيش از 1500 دلار است .

 

هزينه اجاره املاك و مستغلات در اين خيابان امسال ركوردهاي جديدي را بر جاي گذاشته است .

خيابان بوند لندن دومين خيابان گران جهان به شمار مي رود .

 

هزينه اجاره هر فوت مربع از زمينهاي اين خيابان بيش از 860 دلار است . اين خيابان متشكل از دو خيابان نيو بوند و اولد بوند است .

 

اولد بوند از قرن 18 مكاني براي زندگي قشر ثروتمند و مرفه لندن بوده است ولي امروز تقريبا از تمامي نقاط انگليس در اين خيابان زندگي مي كنند .

قيمت اجاره در اين خيابان طي چهار سال اخير 50 درصد افزايش داشته است .

 

خيابان مونتيژه پاريس جايگاه سوم را در اين فهرست به خود اختصاص داده است . هزينه اجاره هر فوت مربع از زمينهاي آن به بيش از 660 دلار مي رسد .

 

خيابان ردئو درايو لوس آنجلس نيز چهارمين خيابان گران قيمت جهان به شمار مي رود .

هزينه اجاره هر فوت مربع از زمينهاي اين خيابان به بيش از 540 تا 850 دلار مي رسد .

 

روسيه و به عبارت بهتر شهر مسكو نيز جايگاهي در اين رتبه بندي دارد . خيابان تورسكاياي مسكو پنجمين خيابان گران جهان است .

قيمت اجاره هر فوت مربع از زمينهاي اين خيابان نيز به بيش از 500 دلار مي رسد . اكثر فروشگاههاي لوكس و مجلل مسكو در اين خيابان وجود دارد .

 

شركتهاي معتبر ايتاليايي مثل اسكادا و ويچيني در اين خيابان به عرضه محصولات خود مشغول هستند .

 

فروشگاه طلا و جواهرات كاررا واي كاررا نيز هر فوت مربع از زمينهاي اين خيابان را بيش از 650 دلار اجاره كرده است .

ششمين خيابان گران قيمت جهان در اين فهرست ، خيابان چو در شهر توكيوي ژاپن است . هزينه اجاره هر فوت مربع از زمينهاي اين خيابان بيش از 600 دلار است .

نرخ اجاره بهاي زمين در اين خيابان طي 5 سال اخير روندي تصاعدي داشته است .

 

كانادا نيز در اين فهرست جاي دارد .

خيابان بلور واقع در شهر تورنتو ، هفتمين نام در اين فهرست است .

هزينه اجاره هر فوت مربع از زمينهاي اين خيابان بيش از 300 دلار است .

قيمت مسكن و مغازه در اين خيابان طي 5 سال اخير 50 درصد رشد داشته است

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  87/11/28ساعت 20:50  توسط H.j  | 

داستان كوتاه انيشتين و راننده اش

انيشتين براي رفتن به سخنراني ها و تدريس در دانشگاه از راننده مورد اطمينان خود كمك مي گرفت. راننده وي نه تنها ماشين او را هدايت مي كرد بلكه هميشه در طول سخنراني ها در ميان شنوندگان حضور داشت بطوريكه به مباحث انيشتين تسلط پيدا كرده بود! يك روز انيشتين در حالي كه در راه دانشگاه بود با صداي بلند گفت كه خيلي احساس خستگي مي كند؟
راننده اش پيشنهاد داد كه آنها جايشان را عوض كنند و او جاي انيشتين سخنراني كند چرا كه انيشتين تنها در يك دانشگاه استاد بود و در دانشگاهي كه سخنراني داشت كسي او را نمي شناخت و طبعا نمي توانستند او را از راننده اصلي تشخيص دهند. انيشتين قبول كرد، اما در مورد اينكه اگر پس از سخنراني سوالات سختي از وي بپرسند او چه مي كند، كمي ترديد داشت.
به هر حال سخنراني راننده به نحوي عالي انجام شد ولي تصور انيشتين درست از آب درامد. دانشجويان در پايان سخنراني شروع به مطرح كردن سوالات خود كردند. در اين حين راننده باهوش گفت: سوالات به قدري ساده هستند كه حتي راننده من نيز مي تواند به آنها پاسخ دهد. سپس انيشتين از ميان حضار برخواست و به راحتي به سوالات پاسخ داد به حدي كه باعث شگفتي حضار شد!

+ نوشته شده در  87/11/28ساعت 20:35  توسط H.j  | 

داستان كوتاه متشكرم اثر آنتوان چخوف

همين چند روز پيش، «يوليا واسيلي ‌‌‌‌اِونا » پرستار بچه‌‌‌هايم را به اتاقم دعوت كردم تا با او تسويه حساب كنم .

به او گفتم: بنشينيد«يوليا واسيلي ‌‌‌‌‌اِونا»! مي‌‌‌‌دانم كه دست و بالتان خالي است امّا رودربايستي داريد و آن را به زبان نمي‌‌‌آوريد. ببينيد، ما توافق كرديم كه ماهي سي‌‌‌روبل به شما بدهم اين طور نيست؟

 -   چهل روبل .

-   نه من يادداشت كرده‌‌‌‌ام، من هميشه به پرستار بچه‌‌هايم سي روبل مي‌‌‌دهم. حالا به من توجه كنيد.

شما دو ماه براي من كار كرديد.

-   دو ماه و پنج روز

-   دقيقاً دو ماه، من يادداشت كرده‌‌‌ام. كه مي‌‌شود شصت روبل. البته بايد نُه تا يكشنبه از آن كسر كرد. همان طور كه مي‌‌‌‌‌دانيد يكشنبه‌‌‌ها مواظب «كوليا» نبوديد و براي قدم زدن بيرون مي‌‌رفتيد.

 سه تعطيلي . . .

به ادامه ي مطلب برويد


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  87/11/28ساعت 20:32  توسط H.j  | 

این صومعه واقع است در ارتفاع 3120 متری بر روی صخره ای بسیار پرمخاطره در دره Paro در کشور بوتان.


به ادامه ي مطلب برويد!

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  87/11/23ساعت 18:32  توسط H.j  | 

دل خراش ترین عکس دنیا

 
اين عكس در سال 1994 گرفته شد و تمام دنيا را در شوك فروبرود!


اين عكس كه در آن يك لاشخور منتظر مرگ يك كودك است سمبل گرسنگي آفريقا شد. در آنزمان دهها هزار آفريقايي در سومالي از گرسنگي مرده بودند.

عكس در سال 94 تنها در يك كيلومتري كمپ امداد سازمان ملل توسط روزنامه نگاري به نام كوين كارتر گرفته شد و جايزه پوليتزر را برد.
 
ماجرا از اين قرار بود كه كوين با شنيدن ناله هاي دختري استخواني كه تلاش ميكرد خود را تا مركز امدادرساني جلو بكشد آماده گرفتن عكس شد.
 
در همين هنگام يك لاشخور در نزديكي دخترك به زمين نشست . كوين 20 دقيقه بي حركت در كمين ايستاد تا عكس خود را بگيرد ، عكسي كه در آن لاشخور پرهايش را گشوده و آماده خوردن دخترك باشد .
 
 
اما اين اتفاق هرگز نيفتاد و پرنده بلند شد .
 
پس از آن كوين به سايه درختي رفت ، سيگاري گيراند و مانند ديوانگان با خودش حرف زد و گريست .
 
صدها روزنامه و مجله آن عكس را منتشر كردند و جايزه پوليتز را به خاطر اين عكس به  كوين دادند .
 
كوين كارتر كه بعد از بازگشت از سومالي ديگر آن فرد سابق نبود و در ساعت 9 شب 27 جولاي 1994 بخاطر وضعيت بسيار بد روحي خودكشي كرد.

 اين را كه چه بر سر كودك آمد كسي نمي داند. كوين كارتر عكاس نيز بعد از بازگشت از سومالي مدتي به دنبال كودك سوژه عكس بود اما تلاشش بي نتيجه بود.

چند مأمور سازمان ملل نيز كه به دنبال اين كودك مي گشتند در نهايت او را پيدا نكردند و از ادامه كار منصرف شدند
+ نوشته شده در  87/11/23ساعت 18:30  توسط H.j  | 

20 راه برای افزایش شادابی و طول عمر

 

سرچشمه جوانی و شادابی چیست؟ گذر عمر امری اجتناب ناپذیراست. با این حال همه انسانها تمایل دارند که در این گذار ناگزیر زندگی همچنان سالم، شاداب و زیبا باقی بمانند. در ادامه به 20 مورد از روش های رسیدن به این خواسته معقول اشاره می کنیم.

 

به ادامه ي مطلب برويد


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  87/11/22ساعت 10:51  توسط H.j  | 

یکی از دوستانم به نام پل یک دستگاه اتومبیل سواری به عنوان عیدی از برادرش دریافت کرده بود. شب عید هنگامی که پل از اداره اش بیرون آمد متوجه پسر بچه شیطانی شد که دور و بر ماشین نو و براقش قدم می زد و آن را تحسین می کرد. پل نزدیک ماشین که رسید پسر پرسید: " این ماشین مال شماست، آقا؟ "

 

پل سرش را به علامت تائید تکان داد و گفت، برادرم به عنوان عیدی به من داده است

 

پسر متعجب شد و گفت، منظورتان این است که برادرتان این ماشین را همین جوری، بدون این که دیناری بابت آن پرداخت کنید، به شما داده است؟ آخ جون، ای کاش...

البته پل کاملا واقف بود که پسر چه آرزویی می خواهد بکند. او می خواست آرزو کند. که ای کاش او هم یک هم چو برادری داشت. اما آن چه که پسر گفت سرتا پای وجود پل را به لرزه درآورد:

 

" ای کاش من هم یک همچو برادری بودم "

 

پل مات و مبهوت به پسر نگاه کرد و سپس با یک انگیزه آنی گفت، " دوست داری با هم تو ماشین یه گشتی بزنیم؟ "

پسرک گفت، اوه بله، دوست دارم.

تازه راه افتاده بودند که پسر به طرف پل بر گشت و با چشمانی که از خوش حالی برق می زد، گفت، آقا، می شه خواهش کنم که بری به طرف خونه ما؟

پل لبخند زد. او خوب فهمید که پسر چه می خواهد بگوید. او می خواست به همسایگانش نشان دهد که توی چه ماشین بزرگ و شیکی به خانه برگشته است. اما پل باز در اشتباه بود.

 

پسر گفت، بی زحمت اون جایی که دو تا پله داره، نگه دارید.

 

پسر از پله ها بالا دوید. چیزی نگذشت که پل صدای برگشتن او را شنید، اما او دیگر تند و تیـز بر نمی گشت. او برادر کوچک فلج و زمین گیر خود را بر پشت حمل کرده بود. سپس او را روی پله پائینی نشاند و به طرف ماشین اشاره کرد.

اوناهاش، جیمی، می بینی؟ درست همون طوریه که طبقه بالا برات تعریف کردم. برادرش عیدی بهش داده و او دیناری بابت آن پرداخت نکرده. یه روزی من هم یه هم چو ماشینی به تو هدیه خواهم داد... اونوقت می تونی برای خودت بگردی و چیزهای قشنگ ویترین مغازه های شب عید رو، همان طوری که همیشه برات شرح می دم، ببینی.

 

پل در حالی که اشک های گوشه چشمش را پاک می کرد از ماشین پیاده شد و پسربچه را در صندلی جلوئی ماشین نشاند. برادر بزرگتر، با چشمانی براق و درخشان، کنار او نشست و سه تائی رهسپار گردشی فراموش ناشدنی شدند.

+ نوشته شده در  87/11/22ساعت 10:49  توسط H.j  | 

شرط عجیب استخدام یك شركت

 

یک شرکت بزرگ قصد استخدام یک نفر را داشت. بدین منظور آزمونی برگزار کرد که یک پرسش داشت. پرسش این بود:

 

شما در یک شب طوفانی در حال رانندگی هستید. از جلوی یک ایستگاه اتوبوس می‌گذرید. سه نفر داخل ایستگاه منتظر اتوبوس هستند.

 

 یک پیرزن که در حال مرگ است.

 یک پزشک که قبلاً جان شما را نجات داده است.

 یک خانم یا آقا که در رویاهایتان خیال ازدواج با او را دارید.

 شما می‌توانید تنها یکی از این سه نفر را سوار کنید. کدام را انتخاب خواهید کرد؟ دلیل خود را شرح دهید.

 

اگر شما بودید چه پاسخی می دادید؟

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  87/11/22ساعت 10:44  توسط H.j  | 

توي اين پست مي خواستم كمي راجع به خودمون مشهدي ها صحبت كنم ...

بيشتر با مشهد آشناتون كنم ...

متاسفانه بيشتر كساني كه به شهر زيارتي مشهد سفر مي كنن فقط و فقط به حرم و بازار رضا ميرن!

با آدماي فروشنده اي كه توي بازار رضا هستن آشنا مي شن !!!

خودم قبول دارم كه بيشتر فروشنده هاي بازار رضا همگي كم يا زياد گرون فروشي يا كم فروشي يا چيزاي قلابي و...

به همين خاطر همون آدمايي كه فقط بازار رضا و حرم مي رن فكر مي كنن ما مشهدي ها همگي همينطوري هستيم ! يعني اينكه با دوز و كلك بزرگ شديم ... و خلاصه به همه كلك مي زنيم

نمي دونن كه جماعت بازاري اينطوره !!! ( منظورم اكثره ... نه همه ... چون توي همون بازار رضا هم مسلمون واقعي پيدا مي شه )

خلاصه ما مشهدي ها آدماي خون گرمي هستيم ... يكي از بدي هامون كه خودم قبولش دارم اينه كه اصلا و ابدا به قوانين رانندگي اهميت نمي ديم ...

اصلا خطوط خيابون بي معنيه ! همه مارپيچ ميرونن !

يكي از غذاهاي مشهدي هم شله است كه خيلي خيلي خوشمزه است !

راجع به مزه ش هيچي نمي گم ! بايد حتما حتما بچشيد !!! چون واقعا ارزش داره !

شله رو اگه مي خواين بخورين حتما توي ايام عزاداري امام حسين به مشهد سر بزنين ! در و ديوار بوي شله مي ده ! انگار كه جز شله چيزي براي نذر كردن نيست !

حالا بهتره چند تا از مناطق ديدني شهر رو براتون معرفي كنم ... ان شاءالله كه استفاده كنيد !

اولين جا كوهسنگي ... اينجا يك شهر بازيه كوچولو داره ! تقريبا خوش آب و هوا ترين منطقه ي مشهده ! فضاي سبز و بازار و ...

دومين جا : پارك ملت ! اين پارك بزرگترين پارك مشهده و شهر بازيه بزرگي هم داره !

از نظر بزرگي سومين فانفار دنيا هم همينجاست !

سوم طرفبه ي مشهد :ييلاق مشهد

در اينجا بيشتر مردم شب هاي جمعه براي رفع خستگي و ... به طرقبه مي رن .

و در آخر نوبت نمايشگاه بين المللي مشهد ... كه هر چند وقت يكبار دايره !

اگر روزي به مشهد اومدين حتما به اينجا هم سر بزنيد!

اميدوارم كه خوشتون اومده باشه !

+ نوشته شده در  87/11/20ساعت 16:21  توسط H.j  | 

با سلام ...

امروز سر زنگ تاريخ باز هم بحث حجاب شد !

معلم ما خيلي انقلابيه ! به خاطر همين حرف ما رو اصلا قبول نمي كنه !

داشت از خاطراتش مي گفت... مي گفت كه فلاني رو ديدم كه موهاش سفيد شده بود... اما كلي تيپ زده بود اومده بود توي بانك... موهاشو بلند كرده بود و ... خجالت نمي كشيد !

گفتم آقا امروز عقل مردم به چشمشونه ! فلاني كه مي خواسته بره بانك ... بايد يك تيپي چيزي ميزده ميرفته ديگه ! اگه مي خواست خيلي ساده بره كه اونجا كسي تحويلش نمي گرفت !

موضوع رو پيچوند به بحث بازار كه امروز همه دارن توي فروششون تقلب مي كنند و چيزي رو كه پولش رو مي گيرن رو نمي دن !

در آخر كلاس هم ... همه يك چيزي راجع به حجاب گفتن ... اينكه چرا اصلا اگه دختري بي حجاب باشه مي گيرنش و خيلي چيزاي ديگه!!!

مي دونين معلم تاريخ چي جواب داد؟

اينكه اگر من يكي از سران مملكت بودم ... توي هر شهر چند تا ميني بوس شيشه دودي پر از آدماي چماغ بدست مي ذاشتم تا هر كي بي حجابه رو بيارن تو ميني بوس حسابي با چماغ بزننش ! دختر اگه بتمرگه توي خونه ... اين همه مشكل نداريم ...اصلا شما بگيد من طرفدار طالبانم

من بهت زده ! پرسيدم شما واقعا همچين عقيده اي دارين ... !!؟

روشو اونطرف كرد و گفت : هر كسي يه عقيده اي داره ! اما ادامه ي درس !!!...

تازه فهميديم كه با كي داريم حرف مي زنيم ... تمام حرفامون بيهوده بوده !

واقعا بهت زده شده بودم ! نمي دونم اين مرد دختر داشت يا نه ! اما كاش كه نداشته باشه ! چون نمي دونم كه چه دردي رو بايد با وجود اين پدر تحمل كنه !

تا آخر اون روز هيچي از درس متوجه نشدم !

آخه چطور بايد باور كنم كه چنين آدمي هم بايد وجود داشته باشه !!!

اين چه عقيده ي مزخرفي بود ؟ خوب شد كه يكي از سران نشده !!!!

+ نوشته شده در  87/11/20ساعت 15:47  توسط H.j  | 

من با حجاب مخالف نيستم ... اما با زياده روي در حجاب مخالفم ... زن ها و دختر ها بايد حجاب خود را رعايت كنند ... اما نه ديگر مثل فاميل ما ...

بذاريد براتون شرح يك مهموني خيلي صميمي كه خاله ها دور هم جمع مي شن رو بگم !

 فكر كنيد كه حاضر شديم و مي ريم به سمت خونه ي يكي از خاله ها !

از در كه مي ري تو ! فقط شوهر خاله رو دم در مي بيني ! فكر مي كنيد خاله كجاست ؟ دندون به جيگر بگير مي گم !

پس از سلام و احوال پرسي مي ري مي شيني كنار پسر خاله ي گند دماغت كه اصلا حوصله شو نداري !

آخه مي دوني ... معمولا پسر ها خالي بند تر از دختران ... من از كلاس گذاشتن خوشم مياد ... اما از اينكه يك نفر بخواد اون چيزي رو كه واقعا نيست رو به بقيه اثبات كنه متنفرم ...

چشمت به هيچ كدوم از خاله ها و دختر خاله ها نمي خوره ! يعني كجان ؟

بعد از چند دقيقه لوح قرآن رو مي چينند و شروع مي كنند به قرآن خوندن ( ببين قرآن خوندن خيلي عاليه ... اما اينكه هر جلسه ي فاميلي بخوان قرآن بخونن آدمو از قرآن زده مي كنه - آدم مي ره ۴تا فاميلشو ببينه ديگه !!! يعني چي ؟ )

خب قرآن تموم شد ... بعد از اينكه نيم ساعت گذشت كم كم همه بلند مي شن كه برن به سمت خونه هاشون!!!

حالا بذاريد بگم كه جلسه هاي فاميلي ما جداست !!! مثلا زن ها توي يك اتاق و مرد ها توي حال ... يا زن ها توي حال مرد ها توي پذيرايي ... خلاصه فقط موقع خداحافظي بايد به خاله هات سلام كني !!

اينم شد خونه ي خاله ؟

 

+ نوشته شده در  87/11/19ساعت 15:7  توسط H.j  | 

سلام . به عنوان اولين پست مي خوام خودم رو معرفي كنم ... از اينكه چه طور پسري هستم ...

شايد مث هيچ كدوم از پسرهايي كه شما تا به حال ديدين نباشم ... بالاخره هر كسي براي خودش يك شخصيتي داره...

اول از همه اینکه اهل مشهدم

اسمم...(بهتره اسمم رو نگم ... دوست ندارم توي اينترنت اسمم رو بنويسمببخشيد!)

كلاس سوم دبيرستان رشته ي رياضي هستم ...

درس هام متوسطه . يعني نه خيلي خوب و نه خيلي بد!

توي يك خانواده ي نسبتا پولدار متولد شدم... ( با خانواده خيلي كار دارم ... حرف هاي زيادي رو براتون ميگم )

به دو تا چيز كه كاملا ضد هم هستند علاقه دارم :

۱: به ورزش هايي كه توش خشونت زياده . مث كشتي كج - بوكس و ...

۲: به يك زندگي لايت ... كه توش پر از عشق و علاقه و احساس باشه .

و در آخر به شغل مهندس آرشيتكت خيلي علاقه دارم ... اميدوارم كه روزي بهش برسم !

+ نوشته شده در  87/11/19ساعت 14:24  توسط H.j  |