تبليغاتX
حرفهای خفه شده !
زندگي من
                      

به گفته ی باهنر قراره ۸/۸/۸۸ که تولد امام ۸تم نیز هست ، مشهد تبدیل به پایتخت معنوی ایران بشه !

اما به نظر خیلی ها مشهد فقط به یه اسم نیاز نداره !

در حال حاضر هنوز که هنوزه بافت فرسوده ی اطراف حرم به همون شکل سابق هست . و این در حالیه که دولت نهم قول اختصاص بودجه ای رو به ترمیم بافت فرسوده داده بود . . .

                                          

                                           بافت فرسوده ی اطراف حرم مطهر

و همچینن متروی مشهد نیز به همچین مشکلی دچار شده !

متاسفانه همینطور نیمه کاره مونده و هر سال داره باد و خاک و بارون می خوره و فرسوده تر می شه !

                  

                     

                                                   نمایی از متروی مشهد در شروع کار

و همچنین خیلی از مشکلات دیگه ای که هنوز دامن گیر مشهده ! که از گفتنش در اینجا عاجزم

 

آقایان رئیس ، تا کی بازی با کلمات ؟

 

 

+ نوشته شده در  88/08/03ساعت 17:38  توسط H.j  | 

   

سگ من از تو به این جایزه لایق تر بود !

من اگه جایه تو بودم از اینکه با این جایزه عکس می گرفتم شرم می کردم !

 

+ نوشته شده در  88/08/01ساعت 19:42  توسط H.j  | 

انتقاد




يك عضو شوراي اسلامي شهر مشهد با انتقاد از طولاني شدن بهره برداري از پروژه قطار شهري خواستار همكاري مسؤولان شهري، استاني و كشوري براي رفع بن بست اين پروژه شد.
غلامرضا بصيري پور گفت: اگر به تيترهاي روزنامه ها از سال  1382 تاكنون توجه كنيد؛ مشخص مي شود كه حدود  50 مرتبه توسط مسؤولان استاني و كشوري اعلام شده كه قطار شهري در فلان تاريخ به بهره برداري مي رسد، اما به هيچ كدام از آنها عمل نشده است.

 

------------------------------------------------------------------------------

یادم نمیاد دقیقا  کلاس اول راهنمایی بودم یا چهارم پنجم دبستان، مدرسه از خونمون خیلی دور بود ، یعنی تا می خواستم به مدرسه برسم حدودا ۳۰ دقیقه تو راه بودم. خونمون توی خیابان دانشجو بود و مدرسه هم خیابان سجاد،منطورم مدرسه ی امام رضاست ... چون دبستان و راهنمایی کنار هم هستند به همین خاطر دقیقا یادم نیست ، مشهدی ها می دونن فاصله چقدره ... زیاد توضیح نمی دم .

خلاصه ، در یه روز خوب که مصادف با آغاز حرکت یک لاک پشت برای دور زدن با پایه پیاده دور دنیا برای صلح جهانی بود ، کلنگ قطار شهری رو هم زدن !

چون از اون زمان خیلی وقته که می گذره دقیقا یادم نمیاد که گفتن تا کی قطار شهری برای استفاده ی عموم راحت می شه ... اما من با خودم می گفتم که چه خوب ، وقتی که کلاس سوم راهنمایی بشم دیگه با مترو به مدرسه می رم

از اون زمان الان نزدیک به ۸-۹ ساله که می گذره و من الان دیگه پشت کنکورم ... یعنی امسال کنکور دارم ، و هنوز که هنوزه این قطار شهریه قصه ی ما به استفاده ی عموم نرسیده . راستی این رو هم بگم که لاک پشت قصه ی ما الان داره دور سومش رو شروع می کنه !

قطار شهری مشهد الان تقریبا همه چیزش رو آماده کردن اما یه مشکل خیل اساسی داره که اگه بگن آبروشون می ره ! می دونم که یه مشکل خیلی خیلی تابلو هم داره ... آخه اگه یه مشکل کوچولو داشت حتما می گتن ... از این میترسن که اگه بگن احتمالا آبروی شهرداریو تیم نظارت و کل این دارو دسته از بین بره ! نمیدونم ... احتمالا فاصله ی بین ریل ها نصف اون چیزه مورد نیاز برای حرکت واگن هست

الان نزدیک به ۲ ساله که همینطوری داره برف و باد و بارون می خوره بدون حتی یک بار استفاده !

چند روز پیش سوار اتوبوس شده بودم و چون صندلی خالی نبود ایستاده بودم و داشتم بیرون رو نگاه می کردم.

مسیر از جلوی مترو و ایستگاه هاش بود ! چون من ایستاده بودم و ارتفاع اتوبوس هم زیاد هست از بالا سقف ایستگاه های مترو رو دیدم و کلی به حال خودمون تاسف خوردم . چون تمام سقف ها زنگ زده بود ... منظور از تمام یعنی همه ... یعنی کلهم !!! یه افتضاح عظیم ...

این چیز که بعد ها قراره توی دور ۱۰۰۰ اون لاک پشت افتتاح بشه ... ، یعنی اگه افتتاح بشه ! یه چیزیه که همه جاش زنگ زده و زمانی که مردم بخوان برای باره اول سوار این چیز بشن ، و باید بوی نویی رو حس کنن ، از یه چیزی باید استفاده کنن که انگار از زمان افتتاحش ۵-۶ سال می گذره !

جناب آقای مدیر عامل قطار شهری مشهد :تو با مغزت چه می کنی که تا قیامت همینه ؟

به گمانم همین عکسه مدیر عامل این چیز باشه !!! نمی دونم ... از توی اینترنت سرچ کردم که با قیافش مواجه شدم .

 

+ نوشته شده در  88/07/28ساعت 20:11  توسط H.j  | 

ما چرا باید اینطوری باشیم ؟

امروز هرکس به فکر اینه که برای اینکه یه قدم بره بالاتر از هر راهی استفاده کنه ! حتی اینکه یه نفر رو به راحتی بزنه کنار !

این روزا به یه نفر که سر یکی دیگه رو کلاه میذاره می گن زرنگ !

آیا واقعا زرنگ بازی اینه ؟ چرا همه یه جوری شدن که هر روز توی فکر خراب کردن یه نفر باشن !

الان دیگه به هم خندیدن خیلی طبیعی شده ! همه ش سر کلاس یا جلوی چند نفر توی فکر این هستیم که یکی رو خراب کنیم .

چرا واقعا بین دختر ها و پسر ها یه رابطه ی مزخرف به وجود اومده ! هر کی رو توی نت نگاه می کنی اسم خودش ر و گذاشته anti girl یا anti boy ... دیگه رختن آبروی یه نفر واسمون مث آب خوردن شده !

خیلی ها واسه اینکه برای 1 دقیقه 5-6 نفر رو بخندونن دل یه نفر رو می شکنن ! آبروشو می برن و یا به قول معروف ضایش می کنن !

آیا این انسانیت که می گن همینه ؟!

آیا اینکه  یه نفر رو بدجوری ضایع کنیم افتخاره بزرگیه ؟!

همیشه اینو شنیدم که پیدا کردن دوست آسونه اما نگه داشتنش سخته ! کسی که دوست خوبی نداره با یه آدم تنها هیچ فرقی نمی کنه !

امروز دیگه خیلی ها تنهان ! کسی واسه کسی دل نمی سوزونه ! خیلی ها هستن که تنهایی خودشون رو توی اینترنت تقسیم می کنن ! اما واقعا این جای یه دوست خوب رو می گیره ؟

هر روز ضرب المثل ها عوض می شه ! تا اونجایی که امروز تنها حرفی که بعد ها به ضرب المثل هم می دونم می رسه اینه که :

دیگه به کسی اعتماد نکن، حتی به من !

 

                                           

 

+ نوشته شده در  88/07/26ساعت 15:6  توسط H.j  | 

سلام ، اميدوارم كه حالتون خوب باشه !

بدون مقدمه شروع مي كنم . چند روز پيش با پسر خالم قرار گذاشتيم  يه آزمايشي رو در يكي از خيابان هاي كلاس بالاي شهره انجام بديم ،

من به اون گفتم تو جلوتر از من حركت كن ؛ بعد از چند دقيقه من كيفتو از پشت مي زنم ، ميخواستيم ببينيم عكس العمل مردم از اين حركت چيه ! با توجه به اينكه اونجا خيابون خيلي شلوغي بود امكان نداشت كسي اين كارو نبينه !

خلاصه پسر خالم جلو تر از من شروع به حركت كرد و من هم از پشت جلوي يه مغازه كيفش رو كشيدم .

اما نديدم كه پولهاي وسطش ريخت بيرون .

ديديم كه يه نفر مي گه آقا آقا كيفتون رو زدن . يه پسر جووني بود ! وقتي ديدن كه ما با هم آشنا هستيم و اين يه شوخي بوده رفتن .

اما پسر خالم ديد كه پول هاش نيست ! رفتيم جلو تر ديدم كه ۴ تا جوون پول ها رو برداشتن و دارن مي خندن . ما رفتيم جلو كه بگيم پولها رو بديد ،‌اينها ماله ماست . كه يهو يه آدامس فروش به سرعت رفت طرف اونها و با گريه گفت : پول هامو بديد ،‌پول هامو بديد ، اينا الان از دستم افتاد . از صبح دارم آدامس مي فروشم ، خلاصه همينطوري گريه مي كرد كه اون ۴ تا پول ها رو گذاشتن روي جعبه ي آدامسي كه دستش بود !‌

ما هم كه از تعجب شاخ درآورده بوديم ؛ رفتيم جلوي اون پسر و گفتيم . اين پول ها ماله توئه ؟ ؟‌!

گفت بله ماله منه !‌ ما هم خلاصه كلي بهش گفتيم بابا اين پول ها ماله ماست كه خلاصه ديديم ۲-۳ نفر زن و مرد دورمون جمع شدن و دارن نگاه مي كنن . ما هم كه ديگه رومون نمي شد از يه بچه ي آدامس فروش جلوي مردم پولهامون رو بگيريم رفتيم ،‌

اما ...

چرا بايد فرهنگ جامعه اينطوري باشه ؟ ما مي خواستيم يه نتيجه اي بگيريم كه يه نتيجه ي جالب تر گرفتيم .

من در سوئد دوستي دارم كه مي گه اينجا اصلا اينطوري نيست ، يعني كسي پولي كه توي دين ما اسمشو گذاشتيم به اصطلاح حرام رو نمي خوره ، گداها واقعا گدا هستند . مردم خيلي به هم احساس خوبي دارن . كمك مي كنن به هم ؛ اون يه حرف خيلي خوبي زد كه گفتنش اينجا خالي از لطف نيست .

گفت توي ايران همه به هم به چشم يه آدم بد نگاه مي كنن مگه اينكه خلافش ثابت بشه !‌ اما در اروپا همه به هم به چشم يه آدم خوب نگاه مي كنن ، مگه اينكه خلافش ثابت بشه . و واي به حالش اگه خلافش ثابت بشه ! چون توي ايران ياد دادن كه پيشگيري بهتر از درمانه !

اما چرا اينطوره ؟ چرا همه به هم به چشم يه آدم بد نگاه مي كنن ! مردم اين همه از هم دورن ؟

چرا فرهنگ ما اينطوري هست ؟

اون مي گفت در سوئد فروشگاههاي خيلي زيادي وجود داره كه اصلا صندوق دار نداره ، يعني بايد با دستگاه حساب خودت رو تصفيه كني ! فكر نكنيد از اون دستگاههايي رو مي گم كه پول ميذاري بعد جنس رو مي ده !‌ نخير . اينطوريه كه شما مي ريد كالاي خودتون رو از توي قفسه برمي داريد ، و بعد خودتون پول رو حساب مي كنيد ! فرصت اين رو هم داريد كه بدون اينكه حساب كنيد از فروشگاه خارج بشيد اما هيچكس اين كار رو نمي كنه !

آيا وقتي به انسان اعتماد مي كنن انسان احساس مسئوليت بيشتري نمي كنه ؟!

حالا نمي خوام زياد اين پست رو طولاني كنم . اما در پست هاي بعد راجع به اتفاق هايي كه براي دوستم افتاده مي نويسم .

اتفاق هايي كه شايد اگه توي ايران بيفته برامون مثل يه رويا باشه !

 

+ نوشته شده در  88/07/04ساعت 11:8  توسط H.j  | 

سلام . امیدوارم خوب باشید !

بدون مقدمه حرفمو شروع می کنم چون زیاد بلد نیستم مقدمه چینی کنم !

شنیدم که مردم همه اش از این دم می زنن که چرا سربازای فلان فلان شده با باتوم می زنن ؟ چرا ؟

چرا گاز میزنن بی رحما ؟ خلاصه خیلی پشت سرشون حرف می زنن !

اما می خوام بگم ، بیاید قضیه رو از یه دید دیگه نگاه کنیم !

فکر کنید با یه نفر رفتید سربازی ، بعد از ۲ سال ، با هم دوست شدید ، شاید بعضی جاها به جای شما خودشو معرفی کرده و مجازات شده ، خلاصه با هم کلی صمیمی هستید و دوسش دارید !

می فرستنتون برای تظاهرات ... می بینید که مردم شورش می کنن سمت دوستتون و اون هرچی در توان داره به کار می بنده و سعی می کنه خودشو نجات بده !

اما می بینید که یکی باتومشو گرفته ، یکی داره کلاهشو در میاره ، یکی داره با لگد به شکمش می زنه !

حالا شما اگه باشید با تمام توان باتومتون رو نمی چرخونید تا دوستتون رو نجات بدید از مردم ؟

سعی نمی کنید افرادی که دارن دوستتون رو می زنن نجات بدید؟

قضاوت با خودتون ؟ فکر می کنید کی بی رحمه ؟

                      

+ نوشته شده در  88/06/26ساعت 1:16  توسط H.j  | 

لطفا تا آخر متن بخونید ...   

دنیای وحشتناکی شده ،  در گذشته شهر ها کوچیک بود ، هر کس می خواست به یه دختر تیکه بندازه ... می رفت سره 4 راه وای میستاد ، انگشت نمای شهر می شد ... بعد تا یه تیکه بندازه و دختره هم یه چیزی بگه تا اون هم دلش خوش باشه ! خوب این برای اکثر جوونا مقدور نبود !

قبلا یه جوون که به دنیا میومد همه دور و برش مومن بودن ... از اون ور دنیا خبر نداشت !

دختر و پسر ازدواج می کردن ... اما اصلا از مسائل زنو شوهری خبر نداشتن ... ( می تونید از مامان بزرگها بپرسید )

حالا کم کم شهر ها بزرگ شد ! الان دیگه نیازی به سر 4 راه رفتن نیست ....

همین چند ساله پیش دختر مردم از آسمون نمیومد توی خونه آدم !‌ منظورم همین ماهواره و چرت و پرتاست !

جناب آقای ... شما که می ری دانشگاه می زنی توی شرق کشور !‌دختر مردمو از غرب به شرق می کشونی

خوابگاهش رو هم نمی تونی تامین کنی ... بی جا می کنی دانشگاه می زنی. ... اگر اون دختر معصومه هم باشه وقتی برگرده دیگه اون نیست !!!

می گفتن یه زمانی یه نفر سوار یه شتر چموشی می شه ... کنترلش خیلی سخته ! یه گرک هم دنبالش می کنه ... دیگه ببینید چی میشه !!!!!!

یه دفه یارو از روی شتر میوفته ، و اتفاقا توی یه چاهی هم میافته ، دستش به یه طنابی گیر می کنه !

پایین چاه هیچی معلوم نیست ، تاریکه تاریک ، بالای چاه گرگه واستاده ، در همین هنگام دو موش سیاه و سفید میان و شروع می کنن به جویدن طناب !

حالا این بنده خدا توی همین هنگام ، یه کندوی عسل خالی از زنبور می بینه و شروع می کنه به خوردن عسل ها !

حالا بذارید براتون بگم که اون شتر ،‌نفس آدمه ... اون گرگ هم شیطان ، اون 2 موش هم شب و روزن !‌و ته چاه هم که معلوم نیست یا جهنمه یا هم بهشت ، اون طناب هم طول عمره ... اصلا معلوم نیست که کی تموم میشه ! اون عسل ها هم همین لذت های دنیاست !

اگر اون زمان یه گرگ بود ، الان صدها گرگ شده !

اگه اون زمان شتر چموش بود ، الان چموشیش هزاران برابر شده !

می گن در آخرالزمان معروف منکر میشه و منکر معروف !

خب مگه نشده ؟

آرایش جلو نامحرم حرامه !‌

آهای دختری که موهاتو بیرون میریزی و کلی آرایش می کنی ! اگه یه جوون بخاطر تو ه گناه بیافته ، تا زمانی که گناهاش به خاطر تو باشه ... به پای تو هم مینویسن !

اون دنیا پدرتو در میارن!

می گن در آخرالزمان ایمان مثل سرمه ای که به چشم می زنن از بین می ره ....

نمی فهمی کی از دست دادی !!!

اما چه کنیم ! راست می گن در آخرالزمان نگه داشتن دین مثل نگه داشتن آتیش تو کف دسته !

اما چه کار کنیم ‍‍؟؟؟‌

.

.

.

امام زمان ... زود تر ظهور کنید ، عجل ... عجل ! ای ناجی

 









+ نوشته شده در  88/06/23ساعت 1:11  توسط H.j  | 

سلام دوستان .

امسال کنکور دارم به همین دلیل ممکنه نتونم زیاد آپ کنم . امیدوارم دلگیر نشید .

قراره که کارشناسیمو ایران بگیرم و بعد برای کارشناسی ارشد به سوئد برم .

اما شرطی که برام گذاشتن اینه که حتما سراسری قبول بشم .

این که شرط خانواده بود . باید برای اینکه به سوئد برم تافل زبان هم داشته باشم و اینو باید هنگام تحصیل در مقطع کارشناسی بگیرم 

بچه ها شما برام فقط دعا کنید که کارم جور بشه . ..

ممنون  از همه تون.

+ نوشته شده در  88/05/19ساعت 11:37  توسط H.j  | 

دوباره سال نو داره میاد !

روز ۱ فروردین تولد برادرم .

۱۵ روز تعطیلی و راحتی از درس و مدرسه

کلی عیدی

دید و بازدید فامیل هایی که فقط سال نو ... اونا رو می بینیم .

دوباره وقت خرید لباس و کفش نو

وقت عوض شدن آدما ... البته اگه عوض بشن بعضیا

بازم فروردین ... یه بهانه برای خوش بودن . هرچی غم و اندوه و دور ریخن

 

+ نوشته شده در  87/12/28ساعت 11:53  توسط H.j  | 

سلام . مي خوام ايندفعه از يه ماجرايي كه براي خودم پيش اومد بنويسم

چند روز پيش با يه پسره دعوام شد . . .

خيلي عوضي بود . من سيلي مي زدم از ترس اينكه طوريش نشه اما اون مشتش رو به هرجايي كه مي خواست پرت مي كرد

خلاصه كلي همو زديم اما ديدم داره دست مي كنه توي جيبش .... منم فكر كردم مي خواد چاقويي چيزي در بياره . اومد دستاشو بگيرم اما اون با چيزي كه توي دستش بود به قصد چشمم زد .

خدا خيلي دوستم داشت كه به چند سانتي چشمم خورد . بي معرفت واينستاد ببينه كجا خورد . زود فرار كرد.

منم رفتم پزشك قانوني . ازش شكايت كنم ...

اما وقتي پدرش فردا اومد مدرسه و قضيه رو فهميد گفت كه مشكل روحي و رواني داره ...

منم يه كم از كارم پشيمون شدم . بيچاره از نظر روحي حالش خوب نيست .

رفتم و شكايتمو پس گرفتم.

و اين رو هم فهميدم كه از اين به بعد با هر آدم آشغالي نبايد دعوا كنم .

اينكه به من چه كه يكي داره خالي مي بنده ( آخه از آدماي خالي بند متنفرم ... در اصل مشكلمون هم از همينجا شروع شد .)

خلاصه الان دو روزه كه مدرسه نيومده . باباش مي گه به خاطر مشكل روحي كه داره مي خواد تا آخر عيد بفرستش مسافرت .

اما واقعا مشكل روحي و رواني داشت .

يه خالي بندي هايي ميگفت كه آدم مي خواست كله شو بگيره و ...

مثلا مي گفت ... آره ماشينمون پنچر شد رفتيم آزرا خريديم .

آره اين دست بندو كه مي بيني خواهرم از آلمان ۱۵ دلار خريده . (مردك من برات ميارم ۱۰۰۰ مثل همين )

حالا بچه هيچي واليبال بارش نيست ... از فوتبال گذاشتنش كنار اومد با ما واليبال بازي كنه . ما تيم واليبال مدرسه ايم . بعد به ما مي گفت ... فلاني برو اونجا وايستا... مثل كاپيتان . تا آخرم يه توپ رو نتونست دفع كنه ...

پسره امسال از تهران هم اومده بود مشهد ... اما من يكي كه نتونستم تحملش كنم . اميدوارم كه همه ي تهراني ها اينطوري نباشن .  

+ نوشته شده در  87/12/21ساعت 16:14  توسط H.j  | 


 

تفاوت عاشق بودن و کسي را دوست داشتن

بين کسي که عاشق شده است و کسي که تنها شخصي را دوست دارد تفا وتهايي است . نکات زير به شما کمک خواهد کرد تا اين تفا وتها را درک کنيد.
1- هنگام ديدن کسي که عاشق او هستيد تبش قلب شما زياد شده و هيجان زده خواهيد شد اما هنگامي که کسي را مي بينيد که آنرا دوست داريد احساس سرور و خوشحالي مي کنيد.

2- هنگامي که عاشق هستيد زمستان در نظر شما بهار است وليکن هنگامي که کسي را دوست داريد زمستان فقط فصلي زيبا (زمستاني زيبا) است.

3- وقتي به کسي که عاشقش هستيد نگاه مي کنيد خجالت مي کشيد وليکن هنگامي که به کسي که دوستش داريد مي نگريد لبخند خواهيد زد.

4- وقتي در کنار معشوقه خود هستيد نمي توانيد هر آنچه که در ذهن داريد بيان کنيد اما در مورد کسي که دوستش داريد شما توانايي آن را داريد.

5- در مواجه شدن با کسي که عاشقش هستيد خجالت مي کشيد و يا حتي دست و باي خود را گم مي کنيد اما در مورد فردي که دوستش داريد راحتتر بوده و توانايي ابراز وجود خواهيد داشت.

6- شما نمي توانيد به چشمان کسي که عاشقش هستيد مستقيم و طولاني نگاه کنيد (زل بزنيد)اما مي توانيد در حالي که لبخند ي بر لب داريد مدتها به چشمان فردي که دوستش داريد نگاه کنيد.

7- وقتي معشوقه شما گريه ميکند شما نيز گريه خواهيد کرد و اما در مورد کسي که دوستش داريد سعي بر آرام کردن او ميکنيد.

8- احساس عاشق بودن و درک آن از طريق نگاه ( ديدن ) است اما در درک دوست داشتن بيشتر از طريق شنوايي است ( از طريق ابراز علاقه بصورت کلامي ).

9- شما مي توانيد يک رابطه دوستي را بايان دهيد اما هرگز نمي توانيد چشمان خود را بر احساس عاشق بودن ببنديد چرا که حتي اگراينکار را بکنيد - عشق همانند قطره اي در قلب شما و براي هميشه باقي خواهد ماند.


+ نوشته شده در  87/12/17ساعت 20:44  توسط H.j  | 

                          

اين ۳تا عشق منه !

اول سنتور بعد تنبك و بعد جاز !

سنتور رو خودم هم تديريس مي كنم . الان ۳ ساله كه دارم مي زنم .

اما جاز رو هنوز بلد نيستم فقط دوسش دارم .تنبك هم همينطور . (البته از تنبك يه چيزايي مي دونم )

به نظرتون كدومش بهتره ؟

سنتور

تنبك

جاز

هيچكدوم

+ نوشته شده در  87/12/12ساعت 17:19  توسط H.j  | 

 
miduni!? magnify
مي دوني ؟

يه اتاق باشه ..... گرم گرم .... روشن روشن

تو باشي منم باشم

کف اتاق سنگ باشه.. سنگ سفيد..تو منو بغل کردي که نترسم

که سردم نشه نلرزم

مي دوني ؟

تو منو بغل کردي طوري که تکيه دادي به ديوار

پاهاتم دراز کردي...منم اومدم نشستم جلوت

بهت تکيه دادم

دو تا دستاتو دور من حلقه کردي

بهت ميگم چشماتو مي بندي؟...مي گي : آره

چشماتو مي بندي

بهت مي گم : قصه مي گي تو گوشم ؟

مي گي : آره

و شروع مي کني به قصه گفتن تو گوشم

آروم آروم.......قصه مي گي

يک عالمه قصه بلندو طولاني که هيچ وقت تموم نمي شه

مي دوني ؟
مي خوام رگمو بزنم

چون دست چپ...يه حرکت سريع.. يه جمله ي عميق بلدي ؟

نه واي !!! تو که نمي بيني

و نمي دوني که مي خوام رگمو بزنم

تو چشماتو بستي نمي بيني .....

من تيغ و از جيبم در ميارم.... نمي بيني که سريع مي برم

نمي بيني که خون فواره مي کنه... روي سنگ هاي سفيد و

نمي بيني که دستم مي سوزه

من لبمو گاز مي گيرم که نگم : آخ

که تو چشماتو باز نکني و منو نبيني

تو داري قصه مي گي و هيچ چيز رو نمي بيني

من دارم دستمو نگاه ميکنم

دست چپمو.....خون ازش مياد

مي دو ني ؟

دستمو مي ذارم رو زانوهام

خون از روي زانوهام مي ريزه کف سنگها

مسيرش قشنگه.....حيف که چشمات بسته است

نمي بيني .....

تو بغلم کردي نمي بيني که سردم شده

محکمتر بغلم مي کني تا گرمم شه

مي بيني که نا منظم نفس مي کشم

تو دلت مي گي آخي............

نفسم گرفت.. مي بيني ولي محکم تر بغلم مي کني

سردتر مي شم ...مي بيني که ديگه نفس نمي کشم

چشماتو باز مي کني و مي بيني من مردم .. مي دوني ؟

مي ترسم خودمو بکشم

از سرد شدن... از اين هايي که مردن... از خون ديدن

ولي وقتي بغلم کردي ديگه نترسيدم

مردن خوب بود

آروم آروم ...در کناره تو ... و در آغوشه تو ...

گريه نکن

من ديگه نيستم که ببوسمت.....بگم خوشکل شدي

تو خيلي گريه مي کني

دلم مي شکنه ... دلم نا زکه... نشکونش

باشه ؟

من مردم ولي تو باورت نمي شه

تکونم مي دي که بيدار شم

فکر مي کني مثل هميشه قصه گفتي و من خوابيدم

مي بيني نفس نمي کشم ....ولي بازم باور نمي کني

اونقدر محکم بغلم مي کني که گرمم شه... اما فايده نداره

من مر دم ... ولي براي تو زنده ام

پس هر شب به اين باغ بيا .... ولي گريه نکن

مي خوام يه چيزي بهت بگم مي دوني ؟

دوستت دارم
+ نوشته شده در  87/12/05ساعت 16:10  توسط H.j  | 

توي اين پست مي خواستم كمي راجع به خودمون مشهدي ها صحبت كنم ...

بيشتر با مشهد آشناتون كنم ...

متاسفانه بيشتر كساني كه به شهر زيارتي مشهد سفر مي كنن فقط و فقط به حرم و بازار رضا ميرن!

با آدماي فروشنده اي كه توي بازار رضا هستن آشنا مي شن !!!

خودم قبول دارم كه بيشتر فروشنده هاي بازار رضا همگي كم يا زياد گرون فروشي يا كم فروشي يا چيزاي قلابي و...

به همين خاطر همون آدمايي كه فقط بازار رضا و حرم مي رن فكر مي كنن ما مشهدي ها همگي همينطوري هستيم ! يعني اينكه با دوز و كلك بزرگ شديم ... و خلاصه به همه كلك مي زنيم

نمي دونن كه جماعت بازاري اينطوره !!! ( منظورم اكثره ... نه همه ... چون توي همون بازار رضا هم مسلمون واقعي پيدا مي شه )

خلاصه ما مشهدي ها آدماي خون گرمي هستيم ... يكي از بدي هامون كه خودم قبولش دارم اينه كه اصلا و ابدا به قوانين رانندگي اهميت نمي ديم ...

اصلا خطوط خيابون بي معنيه ! همه مارپيچ ميرونن !

يكي از غذاهاي مشهدي هم شله است كه خيلي خيلي خوشمزه است !

راجع به مزه ش هيچي نمي گم ! بايد حتما حتما بچشيد !!! چون واقعا ارزش داره !

شله رو اگه مي خواين بخورين حتما توي ايام عزاداري امام حسين به مشهد سر بزنين ! در و ديوار بوي شله مي ده ! انگار كه جز شله چيزي براي نذر كردن نيست !

حالا بهتره چند تا از مناطق ديدني شهر رو براتون معرفي كنم ... ان شاءالله كه استفاده كنيد !

اولين جا كوهسنگي ... اينجا يك شهر بازيه كوچولو داره ! تقريبا خوش آب و هوا ترين منطقه ي مشهده ! فضاي سبز و بازار و ...

دومين جا : پارك ملت ! اين پارك بزرگترين پارك مشهده و شهر بازيه بزرگي هم داره !

از نظر بزرگي سومين فانفار دنيا هم همينجاست !

سوم طرفبه ي مشهد :ييلاق مشهد

در اينجا بيشتر مردم شب هاي جمعه براي رفع خستگي و ... به طرقبه مي رن .

و در آخر نوبت نمايشگاه بين المللي مشهد ... كه هر چند وقت يكبار دايره !

اگر روزي به مشهد اومدين حتما به اينجا هم سر بزنيد!

اميدوارم كه خوشتون اومده باشه !

+ نوشته شده در  87/11/20ساعت 16:21  توسط H.j  | 

با سلام ...

امروز سر زنگ تاريخ باز هم بحث حجاب شد !

معلم ما خيلي انقلابيه ! به خاطر همين حرف ما رو اصلا قبول نمي كنه !

داشت از خاطراتش مي گفت... مي گفت كه فلاني رو ديدم كه موهاش سفيد شده بود... اما كلي تيپ زده بود اومده بود توي بانك... موهاشو بلند كرده بود و ... خجالت نمي كشيد !

گفتم آقا امروز عقل مردم به چشمشونه ! فلاني كه مي خواسته بره بانك ... بايد يك تيپي چيزي ميزده ميرفته ديگه ! اگه مي خواست خيلي ساده بره كه اونجا كسي تحويلش نمي گرفت !

موضوع رو پيچوند به بحث بازار كه امروز همه دارن توي فروششون تقلب مي كنند و چيزي رو كه پولش رو مي گيرن رو نمي دن !

در آخر كلاس هم ... همه يك چيزي راجع به حجاب گفتن ... اينكه چرا اصلا اگه دختري بي حجاب باشه مي گيرنش و خيلي چيزاي ديگه!!!

مي دونين معلم تاريخ چي جواب داد؟

اينكه اگر من يكي از سران مملكت بودم ... توي هر شهر چند تا ميني بوس شيشه دودي پر از آدماي چماغ بدست مي ذاشتم تا هر كي بي حجابه رو بيارن تو ميني بوس حسابي با چماغ بزننش ! دختر اگه بتمرگه توي خونه ... اين همه مشكل نداريم ...اصلا شما بگيد من طرفدار طالبانم

من بهت زده ! پرسيدم شما واقعا همچين عقيده اي دارين ... !!؟

روشو اونطرف كرد و گفت : هر كسي يه عقيده اي داره ! اما ادامه ي درس !!!...

تازه فهميديم كه با كي داريم حرف مي زنيم ... تمام حرفامون بيهوده بوده !

واقعا بهت زده شده بودم ! نمي دونم اين مرد دختر داشت يا نه ! اما كاش كه نداشته باشه ! چون نمي دونم كه چه دردي رو بايد با وجود اين پدر تحمل كنه !

تا آخر اون روز هيچي از درس متوجه نشدم !

آخه چطور بايد باور كنم كه چنين آدمي هم بايد وجود داشته باشه !!!

اين چه عقيده ي مزخرفي بود ؟ خوب شد كه يكي از سران نشده !!!!

+ نوشته شده در  87/11/20ساعت 15:47  توسط H.j  | 

من با حجاب مخالف نيستم ... اما با زياده روي در حجاب مخالفم ... زن ها و دختر ها بايد حجاب خود را رعايت كنند ... اما نه ديگر مثل فاميل ما ...

بذاريد براتون شرح يك مهموني خيلي صميمي كه خاله ها دور هم جمع مي شن رو بگم !

 فكر كنيد كه حاضر شديم و مي ريم به سمت خونه ي يكي از خاله ها !

از در كه مي ري تو ! فقط شوهر خاله رو دم در مي بيني ! فكر مي كنيد خاله كجاست ؟ دندون به جيگر بگير مي گم !

پس از سلام و احوال پرسي مي ري مي شيني كنار پسر خاله ي گند دماغت كه اصلا حوصله شو نداري !

آخه مي دوني ... معمولا پسر ها خالي بند تر از دختران ... من از كلاس گذاشتن خوشم مياد ... اما از اينكه يك نفر بخواد اون چيزي رو كه واقعا نيست رو به بقيه اثبات كنه متنفرم ...

چشمت به هيچ كدوم از خاله ها و دختر خاله ها نمي خوره ! يعني كجان ؟

بعد از چند دقيقه لوح قرآن رو مي چينند و شروع مي كنند به قرآن خوندن ( ببين قرآن خوندن خيلي عاليه ... اما اينكه هر جلسه ي فاميلي بخوان قرآن بخونن آدمو از قرآن زده مي كنه - آدم مي ره ۴تا فاميلشو ببينه ديگه !!! يعني چي ؟ )

خب قرآن تموم شد ... بعد از اينكه نيم ساعت گذشت كم كم همه بلند مي شن كه برن به سمت خونه هاشون!!!

حالا بذاريد بگم كه جلسه هاي فاميلي ما جداست !!! مثلا زن ها توي يك اتاق و مرد ها توي حال ... يا زن ها توي حال مرد ها توي پذيرايي ... خلاصه فقط موقع خداحافظي بايد به خاله هات سلام كني !!

اينم شد خونه ي خاله ؟

 

+ نوشته شده در  87/11/19ساعت 15:7  توسط H.j  |