تبليغاتX
حرفهای خفه شده !
زندگي من
جان پسر گوش به هر خر مکن

                                       بشنو و باور مکن !

تجربه را باز مکرر مکن !

                                       بشنو و باور مکن !

مملکت ما شده امن و امان

از همدان تا طبس و سیستان

مشهد و تبریز و ری و اصفهان

ششتر و کرمانشه و مازندران

امن بود ، شکوه دگر،سرمکن

                                     بشنو و باور مکن!

یافته اجحاف و ستم خاتمه

نیست کسی را ز کسی واهمه

هست مجازات برای همه

حاکم مطلق چو بود محکمه :

محکمه را مسخره دیگر مکن!

                                         بشنو و باور مکن

نسخ شد آئین ستم گستری

هیچ دخالت نکند لشکری

در عمل مذهبی و کشوری

نیست بقانون شکنی کس جری

شکوه سپس بر سر منبر مکن!

                                        بشنو و باور مکن!

عصر نو، آئین تجدد بود

فکر نو و صحبت نو مد بود

گر چه کله های سپهبد بود

اصل ندارد ز تعمد بود

فکر اطاعت تو ز سر در مکن

                                    بشنو و باور مکن !

نیت ملت چه بود: ارتجاع!

کهنه پرستیش محل نزاع

قصد وزیران نبود: انتفاع

دولتیان ده نکنند ابتیاع

نیت بد ، جان برادر مکن!

                                 بشنو و باور مکن!

صحبت جمهوریت از بین رفت!

غصه مخور این نیت از بین رفت

فرقه ی بی تربیت از بین رفت

زمزمه ی عاریت از بین رفت

خاطر آسوده مکدر مکن

                                  بشنو و باور مکن !

نیست بر این ملت یک لاقبا

فکر اجانب پس از این رهنما

هست دگر موقع صلح و صفا

نیست ز هم دولت و ملت جدا

واهمه از توپ شنبدر مکن

                              بشنو و باور مکن !

گر بشود مجلس شوری ظنین

زود ببرید سر مفسدین

پر خط آهن شود ایران زمین

ملک شود رشک بهشت برین

تکیه تو بر عدل مظفر مکن

                               بشنو و باور مکن!

تکیه ی دولت بر این ملت است

ملت از آن ، حامی این دولت است

لندن از این حادثه در حیرت است

مسکو از این واقعه در زحمت است

دولت حقه است ، فغان سر مکن

                                 بشنو و باور مکن!

آنکه نکردست جوانان به گور

زر نستاندست ز مردم به زور

پا زده زیر چهل و یک کرور

لندنیان را بنمودست بور !

زو طلب خویش مکرر مکن

                                بشنو و باور مکن !

عصر تجدد بود و بلشویک

خلق باموال تو یکسر شریک

از پی زر کس نکند آنتریک

مقصد احرار بود نام نیک

حمل تو بر مقصد دیگر مکن!

                              بشنو و باور مکن !

خارجه، انهار خراسان نبرد

اسکله و شیله ی گیلان نبرد

خطه ی بحرین به عمان نبرد

آبروی ملت ایران نبرد

دیده از این غصه دگر تر مکن

                                بشنو و باور مکن !

نیمه ی شبها سر بیراهه راه

کشته شدار چند نفر بیگناه

بود غرض راحت خلق اله

هست سفارت سخنم را گواه

جان بده و مفسده ی شر مکن

                               بشنو و باور مکن !

+ نوشته شده در  88/08/05ساعت 23:35  توسط H.j  | 

 

من را باور کن

پسر ۱۰ساله یی که در گرمخانه زنان زندگی می کند . . .
چند روز گذشته؟ یک هفته؟ سه روز؟ زمان اهمیتی دارد؟ یک دستمال کهنه کافی است که غبار از خاطره ام پاک کند. از خاطره «حسین». پسر کوچکی که مهم نیست کی و چطور او را دیدم. واقعاً مهم نیست که کی و چطور. حسین، با آن گونه های گلرنگ و نگاهی پر از کودکی، در آن نیمه شبی که در گرمخانه زنان- کوچه مرغی های خیابان مولوی - به من مجال هم صحبتی داد، برایم شد خاطره. یادی همراه با اشک و لبخند. یادی همراه با بغضی خفته و فریادی سرگردان. یادی زنده و پرجان. مقدمه ها گاه، بی سبب زبان بازی و زبان درازی می کنند. برای حسین هیچ مقدمه یی لازم نبود. و هم هیچ موخره یی... حسین را باور کن...
-حسین جان، چند سال داری؟
۱۹ اسفند، ۱۰ساله می شم.
-شنیدم مواد مخدر مصرف می کردی. برای من تعریف می کنی؟
چهار سالم بود. مهدکودک بودم که دلم درد گرفت. به بابام تلفن کردن و گفتن بیا بچه ات مریض شده. بابا اومد منو برد خونه. گفتم بابا، دلم درد می کنه. گفت من حوصله ندارم تورو دکتر ببرم. دوتا دود تریاک بهت میدم حالت خوب می شه. نشستم و دوتا دود تریاک گرفتم. حالم خوب شد. خیلی آروم شدم. تریاک منو تسکین داد. یکی دو ماه بعد، باز هم مصرف کردم. کم کم به تریاک عادت کردم. اوایل تریاک بود. بعد، شیره مصرف کردم که عصاره تریاکه. حشیش هم می کشیدم. این طوری بود که معتاد شدم.
-مادر می دونست که معتاد شدی؟
تا شش ماه نمی دونست. بعضی وقتا شک می کرد. خودش هم معتاد بود و علائم اعتیاد رو می شناخت. از وقتی مطمئن شد که من خیلی دماغمو می خاروندم و زیاد حرف می زدم و نشئه می شدم.
- و یاد گرفته بودی که مواد رو چطور مصرف کنی؟
شیره رو می خوردم. داداشم که معتاد بود بهم یاد داد که چطوری حشیش بکشم. از بابام هم تریاک کشیدنو یاد گرفته بودم.
-الان به خاطرت مونده که اگر مصرف نمی کردی یا بعد از مصرف چه حالی داشتی؟
وقتی خمار می شدم، الان حتی دوست ندارم اسمشو بیارم، یک زجری بود. انگار توی دستگاه پرس بودم. استخونام له می شد. انگار استخونامو له می کردن و دوباره جمع می شد. وقتی مصرف می کردم خیلی به هم حال می داد. بدنم آروم می شد، پرحرفی می کردم، دوست داشتم خیلی زیاد شکلات بخورم. دروغ هم زیاد می گفتم.
-خب اون وقتی که خمار بودی اگر مثلاً یک مسابقه فوتبال می دیدی حالت خوب نمی شد؟
موقع خماری هیچ چیزی رو دوست نداشتم. توی مدرسه که دوستام بازی می کردن، من توان راه رفتن هم نداشتم. اصلاً دوستی نداشتم. سر امتحان خوابم می برد. نمره هام همه صفر و چهار و پنج بود. وقتی مصرف می کردم انرژی می گرفتم. انرژی کاذب. اما اواخر، دیگه داغون شدم. دیگه نمی تونستم راه برم. خاطرات خیلی تلخی از اعتیادم دارم با این سن و سالم.
-روزی چقدر مصرف می کردی؟
اوایل خیلی کم بود. اما آخرا دیگه زدم توی جاده خاکی. روزی یک گرم تریاک. مقدار شیره کمتر بود چون نشئگی اش زیادتر بود.
-چطور ترک کردی؟
چهار سال معتاد بودم. مامان و خواهرم برای ترک رفتن کمپ تولد دوباره. یک روز بابام منو برد کمپ. فرار کردم. دوباره منو برد و این بار موندم تا ترک کردم. مامان و خواهرم هم ترک کردن. بعد، هر سه اومدیم اینجا. گرمخونه زن ها.
-الان از پاک بودنت چه حسی داری؟
معجزه های پاک بودنمو کم کم می بینم.
-از معتاد بودن توی اون سن کم چه حسی داشتی؟
باورتون میشه الان می فهمم که اون موقع داشتم توی مرداب غرق می شدم.
-برادرت هم معتاد بود. هنوز ترک نکرده ؟
اون هنوز عاجز نشده تا برای ترک بره. معتاد باید عاجز بشه. تا وقتی که پول داره، به فکر ترک نیست. اون زمانی که گوشه خیابونا به گدایی می افته یا حتی حس گدایی رو هم از دست می ده، اون موقعی که حتی نا نداره دنبال مواد بره، اون زمانه که عاجز شده و هر کسی که دست کمک به طرفش دراز کنه، با جون و دل می ره برای ترک کردن.
-ولی تو هم عاجز نشده بودی. دوست نداشتی ترک کنی. از کمپ فرار کردی.
فرار کردم ولی دیگه کم آورده بودم.
-خودت رو، این حسین رو برای من چطور تعریف می کنی؟
من، آدم ساده یی هستم که از سنم خیلی بیشتر می دونم. بچه های هم سن من بازی می کنن و درس می خونن و مدرسه می رن. منم درس و مدرسه رو خیلی دوست دارم اما اینجا شرایط مدرسه رفتن نیست. مامانم می گه باید پرونده ام بیاد. مواد، عقده ایم کرده. وقتی اون خاطرات تلخ خماری ها و زجر های زندگیم به یادم میاد تمام تنم می لرزه.
-دوست داری از اون خاطره های تلخ برای من تعریف کنی؟
برای اینکه ازش رها بشم آره، تعریف می کنم. اون موقع بندرعباس بودیم. مدرسه که می رفتم و برمی گشتم خونه، خوب قدم نمی رسید در رو باز کنم. همسایه می اومد و برام در رو باز می کرد. هیچ وقت هیچ کس خونه نبود. مامانم که معلم بود و می رفت درس می داد، خواهرم مدرسه می رفت، بابام سر کار بود. فوراً می رفتم سر تریاک بابام که زیر فرش قایم می کرد. یک روز، توفان شن بود. از مدرسه برگشتم. همسایه نبود. نتونستم در رو باز کنم. خمار بودم. آنقدر گریه کردم تا خوابم برد. وقتی بیدار شدم زیر شن بودم. الان که تعریف می کنم می خوام گریه کنم. من نباید این همه زجر می کشیدم. بچه های هم سن من، دستشون توی دست پدر و مادرشون بود. یک زندگی راحت داشتن. ولی من، نه. عین یک مترسک بودم که از وقتی دست راست و چپم رو شناختم یک روز خوش ندیدم. خیلی خسته ام.
-از پدرت بدت میاد؟
نه. بابام فقط منو معتاد کرد. بابای خیلی خوبی دارم. دوستش دارم... نمی شه بگم بابای خیلی خوبیه. وقتی برای غریبه ها از بابام حرف می زنم همه از اون بدشون میاد. حقیقت هم هست. ولی من نمی تونم بگم که ازش متنفرم.
-پدرتو بخشیدی؟
آره، ولی نمی تونم باهاش زندگی کنم. هیچ وقت.
-برای اون برادرت که اعتیاد داره، برای اون چه حرفی داری ؟
دوست دارم فقط یک لحظه ببینمش و ازش بخوام که به حرفم گوش بده. بهش بگم پاک شو، ترک کن، یک زندگی دوباره رو شروع کن، یک تولد دوباره.
-حسین، بزرگ بشی چکار می کنی؟
دوست دارم دکتر بشم و به آدما کمک کنم. فوتبال رو هم خیلی دوست دارم. می خوام فوتبالیست بشم. اگه بشه.
-دوست داری چی داشته باشی؟
یک زندگی خوب. یک زندگی بدون مواد. وقتی توی کوچه می بینم مامان و باباها دست بچه شونو گرفتن و راه میرن هزار بار گریه می کنم که چرا بابای من، چرا مامان من نباید این طوری باشن؟ چرا مجبور باشم توی گرمخونه زندگی کنم و مامانم برای زن های معتاد کلفتی کنه و بهش دستور بدن فقط به خاطر یک غذای گرم و یک جایی برای خوابیدن و یک خونه برای خودش نداشته باشه؟
-ولی تو هم یک روزی مثل بقیه معتادا بودی.
می دونم. من خیلی کوچک تر از اونم که بخوام برای بزرگ ترا حرفی داشته باشم. ولی وقتی یکی از همین زن های گرمخونه چرت می زنه بهش می گم خاله، پاشو. به خودت بیا. پاک شو. ولی اینا گوش نمی دن چون من خیلی بچه ام.
-چه آرزویی داری؟
همیشه پیش مامانم باشم. هیچ وقت از مامانم جدا نشم. یک زندگی خوب داشته باشم.
-چه چیزهایی نداری؟
یک پدر خوب. محبت پدر. یک مادر خوب. مامانم خیلی خوبه. خیلی دوستش دارم. خودتون می فهمین منظورم چیه. یک زندگی عادی نه پر از درد. بقیه بچه ها درس می خونن و من نمی خونم. خیلی چیزا که اونا دارن من ندارم. زندگی اونا با من خیلی فرق داره. اونا بازی می کنن، مامانشون اسم اونا رو هر باشگاهی که دوست دارن می نویسه. ولی مامان من اینجا از یک نفر دستور می گیره و تازه، بقیه به منم دستور میدن و هر کاری میگن باید انجام بدم. بچه های مردم توی ناز و نعمتن....
-پول توجیبی می گیری ؟
پول توجیبی... دارم. همه چیز که پول نیست.
-مثل بقیه بچه ها؟
- نه... نمی گیرم.
-کتاب قصه داری؟
- نه. من هیچ کدوم از اون امکاناتی رو که بچه های دیگه دارن، که بچه های دیگه دوست دارن، ندارم.
-دوچرخه؟
دوست دارم. ندارم. کامپیوتر دوست دارم. بچه های مردم دارن. من ندارم.
- فوتبال بازی می کنی؟
اینجا بچه یی نیست که با من بازی کنه. وقتی از در اینجا می رم بیرون انقدر خجالت می کشم که سرمو می ندازم پایین و با هیچ کس حرف نمی زنم. اصلاً روم نمیشه با کسی دوست بشم. نمیشه. نمی تونم...

بنفشه سام گیس

+ نوشته شده در  88/01/15ساعت 21:48  توسط H.j  | 

بزرگ‌ترین انگشتان جهان زیر تیغ جراحی + عکس !


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  87/11/28ساعت 20:52  توسط H.j  | 

معرفي 7 خيابان گران جهان

  

نشريه فورچون در تازه ترين شماره خود طي گزارشي به معرفي هفت خيابان گران جهان پرداخته است .

 

اين خيابانها گران ترين خانه ها و با ارزش ترين و استثنايي ترين مغازه هاي جهان را در اختيار دارند .

 

ارزش املاك و مستغلات واقع در اين خيابانها فارغ از نوسانات قيمت هاي جهاني ، همواره در حال افزايش و رونق است .

 

خيابان وال استريت نيويورك رتبه نخست را در فهرست گران ترين خيابانهاي جهان در اختيار دارد .

 

اجاره هر فوت مربع از زمينهاي اين خيابان بيش از 1500 دلار است .

 

هزينه اجاره املاك و مستغلات در اين خيابان امسال ركوردهاي جديدي را بر جاي گذاشته است .

خيابان بوند لندن دومين خيابان گران جهان به شمار مي رود .

 

هزينه اجاره هر فوت مربع از زمينهاي اين خيابان بيش از 860 دلار است . اين خيابان متشكل از دو خيابان نيو بوند و اولد بوند است .

 

اولد بوند از قرن 18 مكاني براي زندگي قشر ثروتمند و مرفه لندن بوده است ولي امروز تقريبا از تمامي نقاط انگليس در اين خيابان زندگي مي كنند .

قيمت اجاره در اين خيابان طي چهار سال اخير 50 درصد افزايش داشته است .

 

خيابان مونتيژه پاريس جايگاه سوم را در اين فهرست به خود اختصاص داده است . هزينه اجاره هر فوت مربع از زمينهاي آن به بيش از 660 دلار مي رسد .

 

خيابان ردئو درايو لوس آنجلس نيز چهارمين خيابان گران قيمت جهان به شمار مي رود .

هزينه اجاره هر فوت مربع از زمينهاي اين خيابان به بيش از 540 تا 850 دلار مي رسد .

 

روسيه و به عبارت بهتر شهر مسكو نيز جايگاهي در اين رتبه بندي دارد . خيابان تورسكاياي مسكو پنجمين خيابان گران جهان است .

قيمت اجاره هر فوت مربع از زمينهاي اين خيابان نيز به بيش از 500 دلار مي رسد . اكثر فروشگاههاي لوكس و مجلل مسكو در اين خيابان وجود دارد .

 

شركتهاي معتبر ايتاليايي مثل اسكادا و ويچيني در اين خيابان به عرضه محصولات خود مشغول هستند .

 

فروشگاه طلا و جواهرات كاررا واي كاررا نيز هر فوت مربع از زمينهاي اين خيابان را بيش از 650 دلار اجاره كرده است .

ششمين خيابان گران قيمت جهان در اين فهرست ، خيابان چو در شهر توكيوي ژاپن است . هزينه اجاره هر فوت مربع از زمينهاي اين خيابان بيش از 600 دلار است .

نرخ اجاره بهاي زمين در اين خيابان طي 5 سال اخير روندي تصاعدي داشته است .

 

كانادا نيز در اين فهرست جاي دارد .

خيابان بلور واقع در شهر تورنتو ، هفتمين نام در اين فهرست است .

هزينه اجاره هر فوت مربع از زمينهاي اين خيابان بيش از 300 دلار است .

قيمت مسكن و مغازه در اين خيابان طي 5 سال اخير 50 درصد رشد داشته است

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  87/11/28ساعت 20:50  توسط H.j  | 

این صومعه واقع است در ارتفاع 3120 متری بر روی صخره ای بسیار پرمخاطره در دره Paro در کشور بوتان.


به ادامه ي مطلب برويد!

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  87/11/23ساعت 18:32  توسط H.j  | 

دل خراش ترین عکس دنیا

 
اين عكس در سال 1994 گرفته شد و تمام دنيا را در شوك فروبرود!


اين عكس كه در آن يك لاشخور منتظر مرگ يك كودك است سمبل گرسنگي آفريقا شد. در آنزمان دهها هزار آفريقايي در سومالي از گرسنگي مرده بودند.

عكس در سال 94 تنها در يك كيلومتري كمپ امداد سازمان ملل توسط روزنامه نگاري به نام كوين كارتر گرفته شد و جايزه پوليتزر را برد.
 
ماجرا از اين قرار بود كه كوين با شنيدن ناله هاي دختري استخواني كه تلاش ميكرد خود را تا مركز امدادرساني جلو بكشد آماده گرفتن عكس شد.
 
در همين هنگام يك لاشخور در نزديكي دخترك به زمين نشست . كوين 20 دقيقه بي حركت در كمين ايستاد تا عكس خود را بگيرد ، عكسي كه در آن لاشخور پرهايش را گشوده و آماده خوردن دخترك باشد .
 
 
اما اين اتفاق هرگز نيفتاد و پرنده بلند شد .
 
پس از آن كوين به سايه درختي رفت ، سيگاري گيراند و مانند ديوانگان با خودش حرف زد و گريست .
 
صدها روزنامه و مجله آن عكس را منتشر كردند و جايزه پوليتز را به خاطر اين عكس به  كوين دادند .
 
كوين كارتر كه بعد از بازگشت از سومالي ديگر آن فرد سابق نبود و در ساعت 9 شب 27 جولاي 1994 بخاطر وضعيت بسيار بد روحي خودكشي كرد.

 اين را كه چه بر سر كودك آمد كسي نمي داند. كوين كارتر عكاس نيز بعد از بازگشت از سومالي مدتي به دنبال كودك سوژه عكس بود اما تلاشش بي نتيجه بود.

چند مأمور سازمان ملل نيز كه به دنبال اين كودك مي گشتند در نهايت او را پيدا نكردند و از ادامه كار منصرف شدند
+ نوشته شده در  87/11/23ساعت 18:30  توسط H.j  | 

20 راه برای افزایش شادابی و طول عمر

 

سرچشمه جوانی و شادابی چیست؟ گذر عمر امری اجتناب ناپذیراست. با این حال همه انسانها تمایل دارند که در این گذار ناگزیر زندگی همچنان سالم، شاداب و زیبا باقی بمانند. در ادامه به 20 مورد از روش های رسیدن به این خواسته معقول اشاره می کنیم.

 

به ادامه ي مطلب برويد


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  87/11/22ساعت 10:51  توسط H.j  | 

یکی از دوستانم به نام پل یک دستگاه اتومبیل سواری به عنوان عیدی از برادرش دریافت کرده بود. شب عید هنگامی که پل از اداره اش بیرون آمد متوجه پسر بچه شیطانی شد که دور و بر ماشین نو و براقش قدم می زد و آن را تحسین می کرد. پل نزدیک ماشین که رسید پسر پرسید: " این ماشین مال شماست، آقا؟ "

 

پل سرش را به علامت تائید تکان داد و گفت، برادرم به عنوان عیدی به من داده است

 

پسر متعجب شد و گفت، منظورتان این است که برادرتان این ماشین را همین جوری، بدون این که دیناری بابت آن پرداخت کنید، به شما داده است؟ آخ جون، ای کاش...

البته پل کاملا واقف بود که پسر چه آرزویی می خواهد بکند. او می خواست آرزو کند. که ای کاش او هم یک هم چو برادری داشت. اما آن چه که پسر گفت سرتا پای وجود پل را به لرزه درآورد:

 

" ای کاش من هم یک همچو برادری بودم "

 

پل مات و مبهوت به پسر نگاه کرد و سپس با یک انگیزه آنی گفت، " دوست داری با هم تو ماشین یه گشتی بزنیم؟ "

پسرک گفت، اوه بله، دوست دارم.

تازه راه افتاده بودند که پسر به طرف پل بر گشت و با چشمانی که از خوش حالی برق می زد، گفت، آقا، می شه خواهش کنم که بری به طرف خونه ما؟

پل لبخند زد. او خوب فهمید که پسر چه می خواهد بگوید. او می خواست به همسایگانش نشان دهد که توی چه ماشین بزرگ و شیکی به خانه برگشته است. اما پل باز در اشتباه بود.

 

پسر گفت، بی زحمت اون جایی که دو تا پله داره، نگه دارید.

 

پسر از پله ها بالا دوید. چیزی نگذشت که پل صدای برگشتن او را شنید، اما او دیگر تند و تیـز بر نمی گشت. او برادر کوچک فلج و زمین گیر خود را بر پشت حمل کرده بود. سپس او را روی پله پائینی نشاند و به طرف ماشین اشاره کرد.

اوناهاش، جیمی، می بینی؟ درست همون طوریه که طبقه بالا برات تعریف کردم. برادرش عیدی بهش داده و او دیناری بابت آن پرداخت نکرده. یه روزی من هم یه هم چو ماشینی به تو هدیه خواهم داد... اونوقت می تونی برای خودت بگردی و چیزهای قشنگ ویترین مغازه های شب عید رو، همان طوری که همیشه برات شرح می دم، ببینی.

 

پل در حالی که اشک های گوشه چشمش را پاک می کرد از ماشین پیاده شد و پسربچه را در صندلی جلوئی ماشین نشاند. برادر بزرگتر، با چشمانی براق و درخشان، کنار او نشست و سه تائی رهسپار گردشی فراموش ناشدنی شدند.

+ نوشته شده در  87/11/22ساعت 10:49  توسط H.j  | 

شرط عجیب استخدام یك شركت

 

یک شرکت بزرگ قصد استخدام یک نفر را داشت. بدین منظور آزمونی برگزار کرد که یک پرسش داشت. پرسش این بود:

 

شما در یک شب طوفانی در حال رانندگی هستید. از جلوی یک ایستگاه اتوبوس می‌گذرید. سه نفر داخل ایستگاه منتظر اتوبوس هستند.

 

 یک پیرزن که در حال مرگ است.

 یک پزشک که قبلاً جان شما را نجات داده است.

 یک خانم یا آقا که در رویاهایتان خیال ازدواج با او را دارید.

 شما می‌توانید تنها یکی از این سه نفر را سوار کنید. کدام را انتخاب خواهید کرد؟ دلیل خود را شرح دهید.

 

اگر شما بودید چه پاسخی می دادید؟

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  87/11/22ساعت 10:44  توسط H.j  |