|
زندگي من
|
سلام . مي خوام ايندفعه از يه ماجرايي كه براي خودم پيش اومد بنويسم
چند روز پيش با يه پسره دعوام شد . . .
خيلي عوضي بود . من سيلي مي زدم از ترس اينكه طوريش نشه اما اون مشتش رو به هرجايي كه مي خواست پرت مي كرد
خلاصه كلي همو زديم اما ديدم داره دست مي كنه توي جيبش .... منم فكر كردم مي خواد چاقويي چيزي در بياره . اومد دستاشو بگيرم اما اون با چيزي كه توي دستش بود به قصد چشمم زد .
خدا خيلي دوستم داشت كه به چند سانتي چشمم خورد . بي معرفت واينستاد ببينه كجا خورد . زود فرار كرد.
منم رفتم پزشك قانوني . ازش شكايت كنم ...
اما وقتي پدرش فردا اومد مدرسه و قضيه رو فهميد گفت كه مشكل روحي و رواني داره ...
منم يه كم از كارم پشيمون شدم . بيچاره از نظر روحي حالش خوب نيست .
رفتم و شكايتمو پس گرفتم.
و اين رو هم فهميدم كه از اين به بعد با هر آدم آشغالي نبايد دعوا كنم .
اينكه به من چه كه يكي داره خالي مي بنده ( آخه از آدماي خالي بند متنفرم ... در اصل مشكلمون هم از همينجا شروع شد .)
خلاصه الان دو روزه كه مدرسه نيومده . باباش مي گه به خاطر مشكل روحي كه داره مي خواد تا آخر عيد بفرستش مسافرت .
اما واقعا مشكل روحي و رواني داشت .
يه خالي بندي هايي ميگفت كه آدم مي خواست كله شو بگيره و ...
مثلا مي گفت ... آره ماشينمون پنچر شد رفتيم آزرا خريديم .
آره اين دست بندو كه مي بيني خواهرم از آلمان ۱۵ دلار خريده . (مردك من برات ميارم ۱۰۰۰ مثل همين )
حالا بچه هيچي واليبال بارش نيست ... از فوتبال گذاشتنش كنار اومد با ما واليبال بازي كنه . ما تيم واليبال مدرسه ايم . بعد به ما مي گفت ... فلاني برو اونجا وايستا... مثل كاپيتان . تا آخرم يه توپ رو نتونست دفع كنه ...
پسره امسال از تهران هم اومده بود مشهد ... اما من يكي كه نتونستم تحملش كنم . اميدوارم كه همه ي تهراني ها اينطوري نباشن .